ایرایاذ و توصیف آن از زبان معجم البلدان (یاقوت حموی)

صفحه ۲۸۹ (معجم البلدان)

ایراباد > ایراوه إِیرایاذ:

و لفظ العجم بها ایراوه: قریه بینها و بین طبس خمسه عشر فرسخا،

على رأس جبل، و لها قلعه حصینه، و حولها مزارع و بساتین و نخل و أعناب

ایراباد > ایراوه ایرایاذ:

عجمان آن را «ایراوه» تلفّظ کنند، دیهى در پانزده فرسنگى طبس بر سر یک کوه

و داراى یک دژ استوار است، پیرامنش کشتزار و باغستان و نخلستان و عناب

صفحه ۲۹۰ (معجم البلدان)

و تفاح و أصناف من الفواکه، و فیها میاه جاریه عذبه و هی فی غایه النزاهه و الطیبه،

و بها خانقاه للصوفیه، عندها مشهد علیه قبه فیها قبر الشیخ أبی نصر الزاهد الإیرایاذی،

و کانت وفاته بعد الخمسمائه، و أهل تلک الناحیه یذکرون له کرامات

منها:

أن أهل قریته سألوه أن یستسقی لهم فی محل أصابهم، فسجد و دعا اللّه لهم،

فنبعت عین من وسط الجبل من الصخر الصلد، و تدفّقت بماء عذب صاف و فارت فورانا شدیدا،

فوضع الشیخ یده على الماء و قال له: اسکن! فسکن باذن اللّه.

أخبرنی بذلک کله الحافظ أبو عبد اللّه محمد بن النّجار البغدادی، و قال:

شاهدت العین و شربت من مائها وزرت قبر هذا الشیخ مرارا و وجدت عنده روحا و قبولا تامّا،

و علیه نور کثیر، قال: و أنشدنی محمد بن المؤید الدبوسی من لفظه و کتابه بقریه إیرایاذ،

و ذکر أنها لعیسى بن محفوظ الطّرفی:

مدح الأنام و ذمّهم فحواهما

طمع، یردّده لسان الذاکر

لولا فضول الحرص من یروی لنا

جرد ابن مامه، أو دناءه مادر؟

و سیب و میوه‌هاى دیگر و آبهاى روان و گوارا دارد. شهر به غایت زیبا و خوش و

داراى یک خانقاه صوفیانه و یک زیارتگاه باگنبد است که گورپیر وارسته ابو نصرایرایاذى

در آنست که پس از سال پانصد درگذشت و مردم آن سامان برایش کراماتها یاد کنند،

چنانکه گویند:

[مردم دیه از وى در یک خوشکسالى خواستار باران شدند. او به سجده شده دعا کرد.]

پس چشمه‌اى از آب گوارا در میان سنگ سخت جوشیدن گرفت، شیخ دست بر آن

نهاده گفت: آرام باش. و آب آرام شد. این را حافظ ابو عبد الله محمد بن نجّار

بغدادى برایم گفت که خود دیده و از آن آب نوشیده بود و گفت: من گور این پیر را

بارها زیارت کردم و در آنجا نفسى جانانه یافتم که مرا آرامش بخشود، دل مرا پر

از روشنائى کرد. او مى‌گفت محمد پسر مؤیّد دبّوسى در دیه ایرایاذ،

از گفتۀ عیسا پسر محفوظ طرفى، برایم چنین سرود و به خامۀ خویش بنوشت:

انگیزۀ ستایش و نکوهش مردمان،

آز درونى گویندگان است که بر زبان مى‌آید،

اگر افزون‌خواهى نبود کى براى ما

از بزرگوارى «ابن سامه» و پستى «مادر» سخن مى‌گفت؟